تبليغاتX
«هركه در زندگي راهنماي حكيمي نداشته باشد، هلاك مي شود. « امام سجاد عليه السلام از خاك تا افلاك

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی تصور می کنم آن روزهای دور را.قرن ها و هزاره ها پیشتر را. وقتی که

جماعتی دل به تو داده،در شهر راه می افتاده اند و فریاد می زده اند

<احد،احد> و آن ها که زندگیشان،نانشان،نامشان،نگاهشان،فهمشان و نفهمیشان

با خدایان رنگ رنگ پیوند خورده بود،بچه ها را از پنحره دور می کردند،پرده ها را می

کشیدند،از بام ها سنگ می زدند و تیغ به دست می گرفتند و به خیابان می دویدند تا

از خدایانشان در برابر تعرض اینان حمایت کنند. و این <احد،احد> که فریاد می زدند؛

این <یکتا،یکتا> گفتن چه خونی در رگ هاشان به جوش می آورده.چه برقی در

چشم هایشان می جهانده.

تو هنوز یکتایی،هنوز احدی،همیشه یکتا و بی همتا بوده ای و هستی و خواهی

بود.اما بت های رنگ رنگ،دیگر آن سنگ پاره ها نیستند.زیر پوست ما،زیر پوست

شهر،زیر پوست زندگی قایم شده اند.کمک کن مرا تا ببینمشان.قوت ده مرا تا

بشکنمشان.از آن شور در جان من هم بیفکن.

 

 اللهم عجل لولیک الفرج              

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 12:26 |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شام هجران دل ما به سحر نزدیک است

رجعت دلبر زهرا(س) ز سفر نزدیک است

بانگ تهدید بر آرید بر اقوام یهود

فرج صاحب شمشیر دو سر نزدیک است...

                                                       یا حق

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه 27 آبان1390 و ساعت 18:21 |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هر گاه قلب صفا یابد، زمین برای آن تنگ شود تا عروج کند.

 

... و دیگر او تاب ماندن ندارد،

راستی زمین چه قفس تنگی است برای نفس کشیدن روح های بی قرار و

در حبس این جسم خاکی ماندن چه دشوار می نماید.

و ما نمی دانیم چه کسی شمع بالینت بود و نگاه مهربان که، بر روی تو بود

که لبخند از لبانت محو نمی شد...

اینک تو را به خدا می سپاریم... ای عزیز تر از جانمان. بیست سالگی ات

مبارک 

                 سودای آن ساقی،

   مرا باقی،

                                  همه آن شما...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 30 شهریور1390 و ساعت 14:20 |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

که دیده در دل محراب پیکری خونین؟

میان شور و شرر سجده با سری خونین

برای وسعت هفت آسمان تداعی شد

دوباره قصه ی پرواز با پری خونین

و رفت باغ به تاراج نهروانی ها

نشست زخم تبر بر صنوبری خونین

زبان روزه نماز پر از جراحت را

سلام داد از اعماق حنجری خونین

بدون شک متولد شده ست این فتنه

از آتشی که زد ابلیس بر دری خونین

 

 التماس دعا

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه 28 مرداد1390 و ساعت 12:21 |

 

به نام خدا

با عرض سلام و شرمندگی.اگه تا الان سعادت نداشتیم مطلب جدیدی در مورد مناسبتهای اخیر بزنیم به علت این بود که به اینترنت دسترسی نداشتیم.

عینش عشق است،لام او حکمت لا

یعنی که حدیث ذوالفقار و مولا

دریای علی،هزار دریا دریا

حرف است که هر حرف هزاران معنا

در هر معنا هزار ها لا معنا 

 

التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه 27 خرداد1390 و ساعت 15:33 |

 

به نام خدا

واژه ی انتظار و من بی صبرم و شتاب دارم و نشانه ی این شتاب تمنای

تعجیل!!!

تعجیل کن خداوند! تعجیل کن که مراد دلم بیاید.تعجیل کن که من دست به

سینه نشسته ام و هر روز هفته ام رنگ جمعه گرفته در این انتظار....

عطر گل نرگس در حیاط خلوت دلم غوغا می کند و من که دست و رو

شسته و سر ادب به زیر، چشم به بالا دوخته ام و به ادب آلوده به گلایه

می گویم که : آخر انصافت را شکر خداوند ! دلم که آب شد در حسرت گل

نرگس . من رفته باشم و او نیامده باشد ، که عمرم تباه شده . عمری

گفتند یوسف گمگشته و وعده ی بازگشت به کنعان ،کدام گمگشتگی؟ که

این یوسف پیداتر از پیدا و این که دل روشن...

گمگشته منم! نه عطر نرگس و حسن یوسف. چشم مرا خداوند به عطر

نرگس و حسن یوسف روشن کن که به حسن یوسف قسم هرروزم جمعه

است.....

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه 27 فروردین1390 و ساعت 10:17 |

 

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

قالی بزرگی است زندگی...
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند؛
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد؛
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...
با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند؛
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی و من می بافم و او می بافد؛
همه بافنده ایم؛
می بافیم و نقش می زنیم؛
می بافیم و رج به رج بالا می بریم؛
می بافیم و می گستریم؛
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد؛
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند؛
طرح و نقشت نیز...
و هزارها سال بعد آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه ای را که سهم توست زیبا تر ببافی..........

****************

بی اذن تو ای شریف بزرگوار،آرام نمی گیرم.بپذیر ما را یا مولا! رسول امین و مهربان،من اکنون روبروی صورت تو ایستاده ام،جایی که چشمان تو به سوی قبله برای همیشه بسته شد.به یاد آر! آنها که گفتند هر زمان که گنبد سبزش را دیدی مرا به یاد آور.....به یاد همه ی دوستداران تو، ای طه.......

ای رسول مهربان...

*****************

از شهر پیامبر(ص)،از کنار بهشت بقیع با کبوترای بال و پر خاکیشون، تو دل شب وقتی زیر آسمون پر ستاره ی خدا نشستیم و خواستیم دلامون رو سبک کنیم،اولین آرزومون ظهورآقامونه...

انشاالله

        سال نو بر همه ی هموطنان عزیز مبارک باشه    

   

 

  

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه 27 اسفند1389 و ساعت 10:37 |
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  ۲۸ بهمن .....

 هیچ دیگر نمانده حوصله ای

 تا نمایم زبخت خود گله ای

 چون دگر یار با صفا رفته

 با چه شور و شوق و هلهله ای

 روزهای صفا و شور گذشت

 مانده در سر ما چه ولوله ای

 می فشارد تمام قلبم را

 هر سحرگاه کوچ قافله ای

 کاش می شد دوباره دریابم

 زان مراحل، یکی دو مرحله ای

 لیک دیریست جز فراق و فسوس

 در بساطم نمانده مشغله ای

 شده ویرانه سرزمین دلم

 بس که هر لحظه دیده زلزله ای

 

 وقتی تو نیستی ، نه هست های ما ، چونانکه بایدند

 نه بایدها .............

 مثل همیشه آخر حرفم

 و حرف آخرم را ،

 با بغض می خورم ......

 این روزها ............

 خیلی برای گریه دلم تنگ است !!!....

 خداوندا ! بر درگاه تو سرفرود می آورم و می نالم ، و از تو یاری می طلبم ، و  رهایی و گشایش از تو می جویم ، نه از هیچ گشایش گری ،

 خداوندا ! من از تو ایمانی می طلبم که بشارت بخش دلم باشد.

 و آنچنان یقینی که بدانم به من هیچ نمی رسد ، مگر آنچه تو برایم نوشته ای ، و از زندگانی بدانچه قسمتم فرموده ای ، رضایتم ببخش !

 ای مهربانترین بخشندگان !

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 25 بهمن1389 و ساعت 21:35 |

 

 

السلام علیک یا رسول الله(ص)

السلام علیک یا حسن بن علی(ع)

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ص)

 

 

تو صد مدینه دردی

تو صد بقیع داغی

یتیم می شود خاک

اگر که بر نگردی!

تمام شب نیفتاد ؛ صدای گریه ی باد

چه باد های زردی ؛ چه کوچه های سردی

دو قریه آن طرف تر ؛بپیچ سمت لبخند

شکوفه می فروشد ؛ بهار دوره گردی

از آسمان چهارم ؛ مسیح باز گشته ست

زمین ولی چه تنهاست ؛ اگر که بر نگردی...

 

به کوه می روم تا هم چون پیامبران خود را باز یابم و به دشتها باز گردم تا مردم را به

قله های آدمیت باز خوانم.

به کوه می روم تا هم چون داوود پیامبر به تسبیح کوهها گوش فرا دهم، باشد که خود

نیز تسبیح گویی متین گردم.

به کوه می روم تا همچون موسی که اشتیاق دیدارت را داشت عظمت بی کرانت را

در کوه بنگرم و شکوه و جبروتت را در قله ها.

به کوه می روم تا همچون محمد(ص) توحید را از فراز قله ها به درون خود و از درون

خود به میان مشرکان ببرم.

به کوه می روم تا از این میخ های استوار زمین درس پایمردی و مقاومت در راه ایمان و

عقیده را فرا گیرم.

به کوه می روم تا توانایی خویش را در به دوش کشیدن امانت خدایی بر قله های سر

به فلک کشیده بنمایم و فریاد بر آورم که:

«ای کوه ها رسالتی را که با تمام شکوه و عظمت خود از قبولش سر باز زدید،اینک

من «خلیفه الله» به دوش می کشم و آنچه از استقامت و بردباری در وجودتان نهفته

است در مقابل اراده ی آهنین من در پیمودن راه خدا هیچ است.»

به کوه می روم تا خود را بر خویشتن بشناسانم. پس آنگاه تو را.

به کوه می روم تا درس عبادت و بندگی در اوج عظمت و بزرگی را از قله ها بیاموزم و

جهل خود را بیازمایم که اگر کتاب خدا بر آنان عرضه می گشت از فرط اضطراب در هم

می شکستند.

خدایا! ما را از ظلمت خودبینی به حکمت خودسازی بگردان تا فلاح خویش را

ببینیم.

خدایا! قلبی ده که با آن بیندیشیم و عقلی که با آن طعم یقین را بچشیم.

 

در پیکر و در جان ما خون حسین است

                                          عزم شهادت عهد و پیمان خمین است

تا محو ظلم و ظالمان ما را جهاد است

                                       ما را سلاح آتشین هم اتحاد است.

 

دل این سوره ی فجر ، پشت این صبح مقیم ، به تفاسیر نگاه تو اگر گرم

نبود ، شب ظلمانی یخ بندان را ،  هیچ از قالب تکرار زدن شرم نبود.

آه ای عالم ربانی عشق! در کتابی ابدی شرح منظومه ی بیداری ما را

بنویس....

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 12 بهمن1389 و ساعت 16:51 |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی را چنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس

شمشیری که بر گلوی تو آمد

هرچیز و همه چیز را در کاینات

به دو پاره کرد:

هرچه در سوی تو ، حسینی شد

دیگر سو یزیدی

آه، ای مرگ تو معیار !

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آن را بی قدر کرد

که مردنی چنان،

غبطه ی بزرگ زندگانی شد

خونت

با خون بهایت حقیقت

در یک تراز ایستاد

و عزمت ضامن دوام جهان شد

ـ که جهان با دروغ می پاشد ـ

و خون تو ، امضای راستی است

تو تنهاتر از شجاعت

در گوشه ی روشن وجدان تاریخ

ایستاده ای به پاسداری از حقیقت

و صداقت

شیرین ترین لبخند

بر لبان اراده ی توست

چندان تناوری و بلند

که به هنگام تماشا

کلاه از سر کودک عقل می افتد

بر تالابی از خون خویش

در گذرگه تاریخ ایستاده ای

با جامی از فرهنگ

و بشریّت رهگذار را می آشامانی

ـ هر کس را که تشنه ی شهادت است ـ

نام تو خواب را بر هم می زند

آب را طوفان می کند

کلامت قانون است

خرد در مصاف عزم تو جنون

تنها واژه ی تو خون است ، خون

ای خداگون !

 

از سروده های سید علی موسوی گرمارودی

فرا رسیدن اربعین حسینی(ع) بر همه ی حسینیان تسلیت باد.

 

 

  

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 4 بهمن1389 و ساعت 13:51 |