X
تبلیغات
«هركه در زندگي راهنماي حكيمي نداشته باشد، هلاك مي شود. « امام سجاد عليه السلام از خاك تا افلاك

سلام!                         

براي تنوع هم كه شده تصميم گرفتم امروز يه خاطره از يكي ديگه از مردان خدا بنويسم كه فكر نكنيد فقط آقاي مجتهدي اين چنين بودند. اين خاطره درباره ي مرگ و زندگيه. مرگ و زندگي دست خداست و البته مردان خدايي هم هستن كه به خاطر وجهه ي خاص خودشون در پيش خدا موجبات ادامه ي زندگي افراد رو فراهم مي كنن. آقا سيد حسين قاضي طباطبايي از جمله اين افراد هستند كه عكسشان هم گذاشتم. آقاي محمد علي مجاهدي در كتاب در محضر لاهوتيان تعريف مي كنند كه:

«مدتي بود كه پسر خردسالم در اثر عارضه ي تب و ابتلاي به شكم درد تحت درمان بود ولي روز به روز حال او وخيم تر مي شد. در آن زمان آقاي دكتر كاشاني تنها پزشك متخصص بيماري هاي كودكان در قم بود و درمان فرزندم را بر عهده داشت.

آخرين بار كه من و همسرم او را به مطب دكتر كاشاني برديم تا نسخه ي ديگري براي او بنويسد، پس از معاينه ي وي گفت: من هرچه مي توانستم براي فرزند شما كردم ولي متاسفانه فايده اي نداشت! ما با هم رو دربايستي نداريم، روده ي كودك شما سوراخ شده و از دست من ديگر كار ساخته نيست! با تقدير خدا كه نمي شود جنگيد!

گفتم: اگر صلاح بدانيد او را به تهران ببريم و در يكي از بيمارستان هاي مخصوص كودكان بستري كنيم.

گفت: فايده اي ندارد فرزند شما در راه قم و تهران خواهد مرد!

نزديك غروب بود كه از مطب دكتر بيرون آمديم و من در حالي كه فرزندم را به روي دستم گرفته بودم، به حضرت معصومه (س) متوسل شدم و شفاي او را از آن حضرت تقاضا كردم. در همان زمان مرحوم آيت الله آقا سيد حسين قاضي طباطبايي (ره) را ديدم كه در خيابان ارم از رو به رو مي آيند. وقتي كه نظر دكتر كاشاني را براي آن بزرگوار بازگو كردم، فرمودند: آقا محمد مهدي ما خوب مي شود، نگران نباشيد! بعد دعايي خواندند و بر او دميدند و با دست مبارك خود شكم او را از روي لباس لمس كردند و رفتند!                  

                             مرحوم حاج سيد حسين قاضي طباطبايي (ره)

ساعتي بعد فرزندم را به مطب دكتر افراسيابي بردم، پس از معاينه و گرفتن نبض او گفت: فرزند شما مشكلي ندارد! حالش خوب است و احتياجي به نسخه نيست!

با عنايت كريمه ي اهل بيت (س) و به بركت نفس آن بزرگوار حال فرزندم آشكارا رو به بهبودي گذاشت و سلامتي خود را همان شب باز يافت.

هنگامي كه پسر خردسالم بزرگ شده بود و به دبستان مي رفت، دكتر معالج او را در مسير راه ديدم و گفتم: اين همان كودكي است كه چند سال پيش او را جواب كرديد و گفتيد: با تقدير خدا كه نمي شود جنگيد!     

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 18:19 |

مردان خدا در همه حال تسليم خواست خدا مي شن و دردو درمانو از خدا مي دونن و يه لحظه هم از تماشاي مولاي خودشون غافل نمي شن. دكتر علي اكبر مجاهدي تقريبا هر روز براي كنترل فشار خون حضرت آقاي مجتهدي به خدمت ايشان مي رسيدند و بعضي وقتا هم صبح و هم عصر به ديدار ايشان مي رفتن.

ايشون تعريف مي كنن كه:

«فشار خون حضرت آقاي مجتهدي از حد متعارف بسيار بالاتر بود و بين 25 تا 26 درجه نوسان داشت و اين براي كسي كه چند بار مبتلا به سكته ي مغزي شده بود، نوعي اعلام خطر محسوب مي شد. يك روز صبح با خبر شدم كه حال ايشان رو به وخامت نهاده ست. فورا به خدمتشان شرفياب شدم. از تماشاي صحنه اي كه به چشم خود مي ديدم، به سختي تكان خوردم!

ايشان در حالي كه طبق معمول پيراهن بلند سفيدي پوشيده بودند، روي تخت نشسته و يك باديه ي مسي روي دامنشان قرار داده بودند و خون با فشار از بيني ايشان بيرون مي ريخت به طوري كه قسمتي از محاسن و سينه ي آقا را رنگين كرده بود!

خيلي نگران شده بودم و تشخيص من اين بود كه به خاطر بالا رفتن فشار خون، يكي از رگ هاي بيني پاره شده و خون ريزي مي كند و بايد جلوي آن را گرفت ولي ضمنا اين را هم مي دانستم كه اگر چنين مسئله اي براي ايشان پيش نيامده بود، امكان داشت مجددا دچار سكته شوند.

حضرت آقاي مجتهدي شكفته تر از هميشه ضمن گفتن سبحان الله! الله اكبر! محو تماشاي باديه ي مسي بودند كه تقريبا از خون پر شده بود! وقار و طمأنينه ي ايشان در آن لحظات آدمي را تحت تأثير قرار مي داد. هنگامي كه حيرت مرا ديدند در حالي كه به پهناي صورت اشك مي ريختند و گاهي قطرات اشك از محاسن شان درون ظرف خون مي ريخت، فرمودند:

دكتر جان! تاكنون مولا را به اين زيبايي نديده بودم! راستي جلوه ي ايشان بسيار دلربا است! جمال دوست در آيينه ي خون چه ديدني است!

چنان بهتي از تماشاي اين صحنه سرا پاي وجودم را فرا گرفته بود كه نمي توانم آن را وصف كنم. پس از گذشت چندين دقيقه، به تدريج از شدت خون ريزي كاسته شد و بالاخره خون بند آمد. به خود اجازه ندادم كه طبق معمول با فشارسنج، فشار خون ايشان را كنترل كنم زيرا از حالت آقاي مجتهدي دريافتم كه تمايلي به اين كار ندارند!

پس از گذشت سال ها، هنوز خاطره ي آن لحظات عجيب را به خاطر دارم و به آرامش و سكون اين مرد در آن دقايق مي انديشم. حالت توجه و حضور قلبي ايشان را در آن روز هرگز فراموش نخواهم كرد.»

بعد از اين خاطره اين شعر حافظ خيلي مي چسبه:

گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حكيم!            نسبت مكن به غير كه اين ها خدا كند

در ضمن چرا نظر نمي دين؟؟؟

         

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 17:40 |

بعضي از صاحبدلان روشن ضمير كه صورت واقعي كارها را مشاهده مي كنند در جريان چگونگي آن هم قرار مي گيرند و براي اينكه مارو از بركات كارهاي خوبي كه انجام مي دهيم با خبر كنن، بعضي وقتها به صورت مستقيم يا غير مستقيم به اون اشاره مي كنن تا ما رو به انجام اون كار تشويق كنند و با اطمينان بيشتري در مسير خود گام برداريم. از جمله ي اين افراد آقاي مجتهدي هستند كه يك خاطره از ايشان براتون مي گم:
حجة الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي تعريف مي كردند:
«يكي از اعمالي كه مدت ها توفيق انجام آن را داشتم، قرائت سوره ي ياسين دو مرتبه در روز بود و ثواب آن را به روح پاك جناب جعفر طيار (ع) نثار مي كردم كه براي من بركات معنوي بسيار داشت.
يكي از روزها كه به خدمت آقاي مجتهدي شرفياب شدم، فرمودند:
آقا جان! جناب جعفر طيار نسبت به شما محبت خاصي دارند!
پرسيدم: چرا؟
فرمودند:
آخر شما هر روز براي ايشان هديه مي فرستيد!
پرسيدم: چه هديه اي؟!
فرمودند:
شما روزي نيست كه به نيت ايشان قرآن نخوانيد و ثواب آن را به روح آن بزرگوار نثار نكنيد! آن جناب هم در قبال اين محبت مستمر، محبت خاصي نسبت به شما پيدا كرده اند. آقا جان! محبت، محبت مي آورد.

 

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 18 بهمن1385 و ساعت 17:59 |

 سلام
امروز مي خوام يك خاطره از آقاي مجتهدي تعريف كنم. همان طور كه مي دونين در دين اسلام هم انجام كارهايي مثل جادو جايز نيست. بله... خب تو اينكه يه نيروهاي مرموزي و ناشناخته اي در جهان وجود دارد، شكي نيست ولي ما انسان ها اجازه نداريم كه با استفاده از اونا مردم رو اذيت كنيم و بعد به خاطر اينكه اون كارو نكنيم از اونا پول بگيريم و حقه بزنيم!خب حالا يك خاطره هم در اين مورد براتون تعريف مي كنم:
روزي آقاي مجتهدي تصميم گرفته بودند كه خانه اي را اجاره كنند. يك از دوستان ايشان تعريف مي كند: «ما درصدد پيدا كردن خانه ي مناسبي بوديم و هر مورد مناسبي كه پيدا مي شد را به ايشان اطلاع مي داديم و وقتي كه محل و مشخصات خانه را برايشان توضيح مي داديم مي فرمودند:

خير آقا جان! ما از اين خانه سهمي نداريم!
در طول يك ماه چندين خانه براي ايشان شناسايي شد ولي هيچكدام مورد قبول شان قرار نگرفت. تا اين كه روزي خانه اي را ديديم كه ظاهرا مناسب به نظر نمي رسيد. ساختماني قديمي داشت. در طبقه ي همكف داراي دو اتاق تو در توي كوچك بود و آشپزخانه اي بسيار كوچك داشت. مشكل اساسي تر وجود مستاجر پيرزني بود كه در طبقه ي بالايي زندگي مي كرد و به طوري كه همسايه ها مي گفتند با جادو جنبل سروكار داشت!
وقتي كه جريان خانه را براي آقاي مجتهدي بازگو كرديم، فرمودند: اتفاقا همين خانه را در سير به ما نشان داده اند!
گفتم: علاوه بر اين كه خانه ي بسيار گرفته و كوچكي است، پيرزني هم در طبقه ي بالايي آن سكونت دارد و مي گويند...
ايشان اجازه ندادن كه من جمله را تمام كنم و فرمودند: زمان آن رسيده است كه تكليف اين پيرزن يك سره شود!
هنگامي كه به اتفاق ايشان به آن خانه رفتيم، نزديك غروب بود و خانه بسيار دلگيرتر به نظر مي رسيد.
عرض كردم: ملاحظه مي فرماييد چقدر دلگير است!
فرمودند: انشاءالله به بركت توسلاتي كه دوستان در اينجا خواهند داشت، فضاي آن عوض مي شود و نورانيت خود را پيدا مي كند.
پس از تميز كردن خانه و تهيه ي وسايل لازم ايشان در خانه مستقر شدند و من هر روز صبح به خدمت ايشان مي رسيدم.حضرت جعفر آقاي مجتهدي
يكي از روزها كه به خدمت ايشان رسيدم، چشم هايشان به رنگ خون در آمده بود و نشان مي داد كه ديشب تا ديروقت بيدار بوده اند و استراحت نكرده اند.پرسيدم: مثل اين كه استراحت نداشته ايد؟
فرمودند: مگر اين پيرزن فرتوت گذاشت! گفتم: آيا ديشب مزاحمتي ايجاد كرده است؟
فرمودند: در تسخير دستي بسيار قوي دارد و ماموراني قوي پنجه! نيمه هاي شب بود كه ماموران خود را به سراغم فرستاد، من با گفتن «يا علي» آنها را فراري دادم! مجددا پيرزن با تسلي دادن آنها را به اتاق من فرستاد و من هم با گفتن يك «يا علي» آنها را متواري كردم. چندين بار اين صحنه تكرار شد تا اين كه مقارن اذان صبح دست از كار كشيد و تسليم شد! فكر مي كرد كه قدرت او را كسي ندارد و كسي نمي تواند با ماموران او رو به رو شود! ولي ديشب به اشتباه خود پي برد و فهميد كه بايد مسير خود را عوض كند و دست از اين كارها بردارد.
خب ديدين كه بسياري از همين مدعيان جادو جمبل كه با ترفندهاي خاص بندگان ساده دل رو به دام مي اندازند، در واقع چيزي ز اين علوم نمي دانند و از ساده لوحي انسان ها براي برآورده شدن كارهاي خود سوء استفاده مي كنند و وقتي كه با افراد وارد در اين امور رو به رو مي شن ، حرفي براي گفتن ندارن.

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 17 بهمن1385 و ساعت 19:27 |

دوستان سلام...

در اين وبلاگ مي خواهم ابتدا كمي درباره ي بعضي عارفان و سالكان روشن ضمير با هم صحبت كنيم. مثلا نمي دونم آقاي مجتهدي رو مي شناسين يا نه؟ ولي يكي از مردان خدا است كه كرامات زيادي داره.

اول بايد يه مقداري از زندگي شون براتون بگم تا بعد چند خاطره هم بنويسم:

جعفر آقاي مجتهدي در تبريز به دنيا آمدند و از همان نوجواني علاقه ي زيادي به تزكيه ي نفس داشتند و در قبرستان قبري كنده بودند كه از شب تا صبح ذكر و تسبيح مي گفتند. تا اينكه با شنيدن يك نداي دروني با پاي پياده و بدون گذرنامه عازم كربلا مي شوند و به همين دليل در عراق دستگير و به زندان مي روند. بعد از چند ماه با كمك اميرالمومنين آزاد مي شوند و در نجف شاگرد يك پيرمرد پينه دوز مي شوند. پس از مدت ها زندگي در نجف و گذشتن از امتحاناتي سخت و اعتكاف هاي فراوان و پس از ديدار با مرحوم حاج ملا آقاجان زنجاني به زيارت حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) نايل مي شوند و به مدت 7 سال در كربلا سكونت مي كنند و به شغل كفاشي سرگرم مي شوند. سرانجام نيز به ايران باز مي گردند و پس از چندين بار سكته ي مغزي در سال 1374 و 71 سالگي به محبوبشان مي شتابند.

ان شاء الله در روزهاي بعد نكات ديگري از زندگي ايشان مي گم.

بعد از اين نور به آفاق دهيم از دل خويش     كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد

«حافظ»

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 15 بهمن1385 و ساعت 18:44 |